ذهن ما احساس خوبی با ایده ها و عادت های جدید ندارد. ذهن عادت دارد با اندوخته ها و اعتقادات خود ما را کنترل کند. برخی از آموزش و تمرینات در ابتدا ممکن است به خاطر جدید بودنشان ذهن ما را به چالش بکشد و باورشان نکنیم که چقدر می ‌توانند قدرتمند باشند و به ما برای پیروزی و رسیدن به هدف کمک کننده باشند. مثلاً در مقابل چنین آموزش های به روز برای ایده‌ی سوالاتی از این قبیل پیش می‌آید: این مطالب احمقانه است، اینها نمی توانند مشکلات بزرگ و یا حتی کوچک را حل کنند، ایا الان وقت ندارم به یادگیری آنها بپردازم، به نظرم نوعی وقت تلف کنی است، و یا اینکه این مطلب را می‌دانم.
و این مورد آخر خطرناکترین سالی است که می توانیم بپرسیم چرا که جلوی آموزش و یادگیری ما را می گیرد.
یادگیری به شکل صحیح باعث تغییر در زندگی من شد زمانی به خودم اجازه یادگیری و آموزش دیدن را دادم که پذیرفتن همین مطلب ساده توانست زندگی مرا نجات دهد و از یکنواختی خارج کند.
زمانی که پذیرفتن چیزهایی هستند که نمی دانم توانستم یادگیرنده باشم، من که نمی دانم چه چیزهایی را نمی دانم به راستی وقتی آدم نمی دانند مطالب مفید هستند که آنها را نمی‌دانیم نباید به دنبال آموختن برویم. چرا باید به خودمان دروغ بگوییم چرا باید موضوعات مفید را به خاطر ندانستن برخی چیزها زیر سوال ببریم و خود را از نتیجه به کارگیری آنها و اجرای درست آنها در زندگی بهره مند کنیم.

پس فریب ذهن را نخورید و با او همراه نشوید چرا که همیشه دوست دارد از ماد وارد شدن به یک دنیای ناشناخته محافظت کند و به ما اجازه ورود ندهد.

زمام امور را به دست می‌گیرد و همه چیز را به نفع خود بر می گرداند و اصلا به ما اجازه تصمیم گیری هم نمی دهد.

گاهی وقتی تمام ابعاد زندگی من در سطح پایینی باشد دردورنج آن وضعیت ما را مجبور می کند که پا را فراتر بگذاریم و فقط به دنبال راه حل باشیم آن وقت است که خوشبختانه صدای متوقف کننده ذهن را نمی شنویم و وارد دنیای ناشناخته می شویم.

آن زمان است که لذت یک دنیای جدید را احساس و درک خواهیم کرد و آن وقت راحت تر می توانیم تصمیم بگیریم که بین این دو دنیا کدام را انتخاب کنیم.

ولی اگر در بیشتر در ابعاد زندگی وضعیت نرمالی داشته باشیم و این ها کمی با چاشنی غرور همراه شده باشند خیلی راحت فریب دروغ های ذهن را میخوری و دیگر در سر جایمان میخکوب می شویم و فریب ذهن را می خوریم و مثل شعر رو به هر یک از وضعیت زندگی ما چنان تعریف می کنیم که معایب و نقص هایش را نمی بینیم و درصدد بهتر شدن آن هم بر نمی آییم و صد البته که باورم نمی‌شود اگر نقص هم وجود داشته باشد طبیعی است بالاخره در جهان باید یک سری رنج ها هم وجود داشته باشد. و شاید هم بگذاریم به حساب سرنوشت و تقدیر. ولی کاملاً در اشتباه هستیم میتوانیم وضعیت بد را خوب و خوب را به عالی تبدیل کنیم آن هم در یک قسمت و یک بعد از زندگی بلکه در تمام ابعاد.

خانم استر هیکس در یکی از کتاب‌های یشان می‌گویند شما می‌توانید تبدیل به کسی که می خواهید بشوید و آنچه را که می خواهید داشته باشید و هیچ محدودیتی ندارد.

اما دروغ هایی که ذهن به ما می گوید که خانم ریچل هالیس در مقدمه کتابش به خوبی عنوان کرده است:

۱_ من مسئول زندگی خودم نیستم.

۲_ دیگران مسئول شادی و کنترل زندگی من هستند.

۳_ برای موفقیت نیاز به اعتماد به نفس دارم. ( البته باید در نظر داشته باشیم که هر چه داریم از قدرت و توانایی خداست که در مورد تجلی پیدا کرده است ولی بیشتر باید به عزت نفس مرکز داشته باشیم چرا که اضافه نفس ثابت است و اعتماد به نفس در یک بعد وجود دارد و در یک بعد دیگر نیاز به تقویت دارد که آن هم به وسیله کمک و یاری حق تعالی  امکان پذیر است.)

۴_ نمی‌توانیم در این شرایط مکانی و زمانی به خواسته هایمان برسیم.

اما فقط یک حقیقت در مقابل این دروغ ها است که توسط جامعه رسانه خانواده و یا خود شیطان ساخته شده وجود دارد و آن این است که:

تو فقط خودت مسئول آدمی هستی که می شوی و همچنین مسئول میزان شادی و رضایت که از زندگی داری.

اگر باور داشته باشید که تنها کسی که زندگیتان را کمک میکند خودتان هستید، آن وقت بلند شده و دوباره تلاش می کنید و به تلاش دامن می دهید تا زمانی که حس کنترل داشتن و زندگی در بر قالب کنترل بودن آن برتری پیدا کنید. این حس به روال زندگی تان تبدیل شده تبدیل میشوید.

من مسئول کسی هستم که تبدیل و آن میشوم به لطف خدا فردا بیدار خواهم شد و شانس دوباره ای برای بهتر کردن زندگی ام خواهم.